شب بود و غم بود و شکوه هايم دلی شکسته و اشک بر گونه هايم جای خالی تو و رفتنت از کنارم حرف هايی نا گفته و بار تنهايی بر شانه هايم رفتی بی آنکه دردم بدانی قصه ناخوانده قلبم بخوانی سر بر سينه ام بگذار نمی خواهی در کنارم بمانی
ای سيه دل با من چه می کنی ؟ تو چرا قلب مرا پاره پاره می کنی ؟ مگر من با تو چه کرده ام ؟ که مرا در به در و آواره می کنی ؟ اگر دوايت دل شکستنه يا در را به رويم بستنه بشکن دل را و ببند در را که خوشی من در انتظارت نشستنه
اين روزا غرق رويای خود شدم تک و تنها با خدای خود شدم در اين مکتب بی مهری عشق شاکی دنيای سيای خود شدم ای خدا دری بگشا بروی من بر چشم و دل سيای من گر چه رفته ببار باران رحمتت را بر گل سرخ خوشبوی من 
